پشت چراغ قرمز چهارراه جواني ايستاده ام
جلو رانگاه ميكنم ترافيك بي كاري
اتوبان اميد را سد بسته است
شمارش ثانيه ها به عقب برميگردد
خاطره ها : ازپله هاي سپيد خط كشي شده ذهنم عبور ميكنند
ناگهان ماشين زمان
كودكي را زير گرفته مرد.
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:58  توسط حبیب خانبلوکی
|
مبادا برمزارم اشكي ريخته شود
بگذاريد
گل تنهايي من خوشكيده بماند
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:53  توسط حبیب خانبلوکی
|
خواب آمدنت راكه ديدم
فالي از حافظ گرفتم
وبعد آرزو مند ديدار
هي انتظار كشيدم و انتظار اما نيامدي
نمي خواهم خواب رفتنت راببينم
من خواب اين لحظه راقبلا ديده ام
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:49  توسط حبیب خانبلوکی
|
مي خواهم
تمام توهاي وجودت را
باتمام منهاي غرورم ضرب كنم
مي خواهم
به سرخوردگي كلامي
توراخلاسه كنم.
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:44  توسط حبیب خانبلوکی
|
من : يك نقطه بيشتر ندارد
تو : دو نقطه دارد
من اگرباتو نباشم تنها ميشوي
تنها هميشه سه نقطه دارد.
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:41  توسط حبیب خانبلوکی
|
انسان سرخورده
انسان وامانده
اگر . حيثيت تعسب وعرق خودرافراموش ميكرد
شايد به تمدن ميرسيد.
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:38  توسط حبیب خانبلوکی
|
بي خود دست وپا ميزني
خيزاب عمر / بلندترازآنست كه قد درازكني
فكرچاره باش
شايد پروازكني
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 21:35  توسط حبیب خانبلوکی
|
زندگی ام قصه تلخی است
که ازآغازش ازرده شدم
بناچار
چشم به پایانش دوخته ام
(مستی)
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 20:7  توسط حبیب خانبلوکی
|
همیشه با شعرهایم زندگی کردم
شعرهایم تجلی لخت واحساسات وعواطف من است .
بارها گفته ام من شاعرنیستم .
اما اگر کلمات موزون شعراست .
آری من یک شاعرم .
اگر قطره اشکی برنوشته هایم کاشتی خودت را کشف کردی
وبه تومی بخشم کلامم را
(مستی)
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 20:2  توسط حبیب خانبلوکی
|
سلام
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 19:11  توسط حبیب خانبلوکی
|